گردش رفتن کوچولوی ما
امروز صبح ساعت6 بیدار شدی ولی واقعا قادر به این نبودم که از جایم پاشم بالاخره یک جوری خوابوندمت تا 10 دیگه بیدار شدیم صبحونه رو خوردیم مامی جون زمگ زد گفت ناهار بیاید اونجا تا اماده بشیم بریم ساعت 12 بود که یه سر رفتیم جاده زرشک یک دوری زدیم بعد رفتیم خونه مامی جون دایی جونم اونجا بود ولی زندایی جون نبود ناهار قورمه سبزی بود وایییییییییییییی خیلی دوست دارم . بعد از ظهر یکمی خوابیدیم رفتیم خونه دکتر رسا خیلی خوش گذشت یک عالمه عکس گرفتیم دکتر مهرتاش هم اونجا بود ازش بابت اینکه تو بیمارستان سفارش من رو به پرستارها کرده بود تشکر کردیم.بعد از اونجا هم ساعت 9 بود رفتیم خونه مامانی (مامان بزرگ بابا) اونجا کلی خندیدی و بازی کردی ولی دیگه کم کم خوابت گرفت و شروع کردی به گریه کردن که ما هم مجبور شدیم زود برگردیم خونه الان هم مثل یک فرشته ناز خوابیدی بوسسسسسسسسسسسسسسس گل پسرم


مای جون و بابا جون (مادر بزرگ و پدر بزرگ رادوین)



گردش رفتن کوچولوی ما
